![]() |
![]() |
|
| ( عبدو نامه ) |
|
سلام به همه ی دوستان و همشهری های عزیزم . به خاطر فیلتر شدن این وبلاگ در ایران که هنوز علتش برام مشخص نیست و در شوک فیلترش هستم ، به یک وبلاگ دیگر کوچ کردم و از امروز اونجا قلم میزنم . ادرس وبلاگ جدید : www.abdonameh.blogfa.com خوشحال میشم اونجا هم مثل اینجا با حضورتون گرم کنید . از لطف بیکران شما متشکرم . دوستدار و کوچیک شما عبدو |
|
+ نوشته شده در
2009/4/9ساعت 1:39 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
این یکی از خاطرات دوست عزیز و داداشه گلم امین جان است که با اجازه ایشون اینجا گذاشتمش : با عبدو و میلو ( میلاد ) رفته بیدیم شیراز ما خسه و کوفته تازه رسیده بیدیم گفتیم بشینیم کمی استراحت کنیم و خستگی راه از تنمون در بیاد ، بعد بریم خرید از فروشگاه رفاه شیراز . دوتی ضد کردن که ما میخیم همین الانه بریم و اتا اشغال بخریم مونم گفتم هرگز صلاح ، گورتون گم کنین ریخت دو تات نبینم ، برق سرو شکلتون ببرن آدم نمیشین اضافه شده : فکر کنم سی همی عبدو از ایران فرار که |
|
+ نوشته شده در
2009/3/31ساعت 21:59 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
بنازم بچه ی بوشهر . خدا وکیلی دلم شاد که و لبم پرخنده . خدا خیرت بده اوبو ( اوباما ) که با ایکه دیر از شهر و ولایت خوت هسی هنی ایام عید یادته . وقتی داشتی حرف میزدی کلمه نبی که از دهن گشادت میرخت صحرا ، مروارید بی طلا بی . البته از بچه ی بوشهر نباید کمتر از ای انتظار داشته باشیم ، هرچی نبو خین بوشهری تو رگی ابومو جریان داره ، ابومو هم تو کیچه ی پر چاله و پر لجن بوشهر زندگی کرده و بی اووی و بی برقی کشیده تو دل توسوون ، یه عمری تو سری خورده و حقش پامال کردن که ایسه شده اوبو ، دلش سی مردم بوشهر می سوزه . خدا خیرت بده اوبو .
ولی خومون هسیما ، اوبو هم انگلیسی ش خوب شده ها ، قبلانا که تو زبان سرا بی ایقه قشنگ خارجی حرف نمی زد ، فکر کنم معلم خصوصی گرفته و فیلم خیلی سیل میکنه که زبانش خوب شده . ای که سارکوزی که همیشه دوست دخترش هلنگاشه قربونت بشه اوبو که خوشگل واویدیه ، اوو و هوا تاثیر گذاشته ریت و رنگت واکشته ، لپات گل انداخته وو چاق واویدیه البته نباید تاثیر زن خووت ( خوبت ) هم نادیده بگیریم ، سلام ویژه و تبریک عید برسن سیش . وقتی داشتی حرف میزدی اشک ری گلپام روون بی و همش میگفتم دور بچه ی بوشهر بگردیم که چقه کت شلوار ریت میاد اوبو . ولی خومون هسیما اوبو بعضی حرفات یه جی آدم می سوزوندا و دلو ریش ریش میکه ولی وقتی شعر سعدی خواندی دلم سبک واوید و فهمیدم هویت خوت از دست ندادیه و تبریک آخریت خیلی باحال بی ، ای کاش به زبون بوشهری می گفتی تا همه ی دنیا باخبر واوند که افتو بوشهر ری سرت بیدن . راستی اوبو ..... ولش کن بعدا سیت نامه ی خصوصی میدم و سیت میگم که چه می خواستم بگم . در آخر : ری سفیدم کردی اوبو ، and عید شما مبارک . پ . ن : این مطلب اصلا سیاسی نیست . یک گپ خودمانی ست با اوباما که شایعه شده بود بوشهری زاده است . مو از سیاست خوشم نمیاد پس الکی پام تو اوین باز نکنید |
|
+ نوشته شده در
2009/3/25ساعت 21:30 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
عيد نوروز را پيشاپيش ، پساپس ، دمري ، سر پهلي ، دل بالا ، يه لنگي ، ري کم ، دکور پا و غیره را به شما تبریک عرض می کنم .
طبق تحقیقان منجم عبدو که از حرکات ستارگان و چرخش زمین دور خوش و خبرهای ماهواره ی امید و دیگر مطالعات مشخص است ، ساعت تحویل سال در بوشهر دقیقا ساعت ۳ بعد از ظهر و ۱۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه است . و هر کس خواست بفهمه تو کشورهای بقیه چه ساعتیه ، مستقیما با خود استاد عبدو تماس حاصل فرماید .
امیدوارم سالی پر از موفقیعت و سربلندی داشته باشید . انشالله سال ۸۸ مثل سال ۸۷ نباشه و دیگر براتون تکرار نشه ، چون هر سال باید بزرگتر و بهتر از سال قبل شویم . امیدوارم سالی پر از شادی و پیروزی داشته باشید . سالی که لب ها مثل دلها پرخنده و خرسند باشد . لبتان پرخنده ، دلتان شاد ، روزهایتان بهاری ، روابط تان سبز ، افکارتان پربار ، رویاهاتان جهانی ، پیشرفتان روز افزون ، گذشته تان فراموش ، آینده تان روشن ، تفکرات تان امروزی ، دوستی هایتان پایدار و آرزو هایتان نزدیک باشد . عید همگی مبارک |
|
+ نوشته شده در
2009/3/20ساعت 0:16 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
سلامی به گرمی روزهای پایانی سال . تصمیم گرفتم در هر سال یک پست کاملا جدی بگذارم تا یک کم به فکر فرو روم و درسی باشد برای سال آینده ام . یک پست تلخ شیرین و قابل فکر کردن . این همان پست آخر سال من است که از شما خواهش میکنم بر روی جمله به جمله ی آن فکر کنید . ممنون بابت همه ی دوستی هایتان . پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . این شعر در سال 1343 سروده شده است . آیا فکر نمی کنیم هنوز که هنوز است در همان سال ها سیر میکنیم و جامعه ی ما هیچ تغییری نکرده است ؟ آیا فکر نمی کنیم ما هم مثل پدرانمان فکر میکنیم و اطافیانمان را در زندان افکار پوسیده ی خودمان زندانی کرده ایم ؟ و خواهرانمان باید بعد از مرگمان زیبا شوند . سپوری که به یک پوسته ی خربزه میبرد نماز . ما به چه نماز میبریم ؟ چقدر بت واهی را برای خود ساخته ایم و آنان را بیهوده عبادت میکنیم ؟ چه روزی برای متحول شدن انتخاب کرده ایم ؟ دیر نمی شود ؟ کودکی هسته ی زردآلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف میکرد . و بزی از < خزر > نقشه ی جغرافی ، آب می خورد . چقدر باید سجاده ی بیرنگ پدرانمان را آب بکشیم و دوباره به همان طریق عبادت کنیم ؟ که روزی بچه های خودمان هسته ی زردآلو شان را به همان سجاده ی بیرنگی که سالیانه سال همراه ماست تف کنند . و مثلی بزی بی سواد از روی نقشه ی جغرافیا و تصویری واهی آب بخوریم . بهتر نیست سوادمان را بالا ببریم تا اینکه بدانیم یک نقشه ی جغرافیا آب واقعی به ما نمی دهد . قاطری را دیدم بارش < انشا > اشتری دیدم بارش سبد خالی < پند و امثال > عارفی دیدم بارش < تنناها یا هو > چقدر از علم مان برای پیشرفت بچه هایمان و نسل آینده مان استفاده کرده ایم ؟ اگر علم ما درست باشد ، چقدر به بروز کردن علم مان تلاش کرده ایم ؟ فکر نمی کنید روزی بچه هایمان بر ما خرده گیرند که آنها را درک نمی کنیم همان طور که ما به پدرهایمان گفتیم ؟ بیایم کتاب خانه نباشیم ، بیایم مطالب قدیمی و بدرد نخور را به مطالب تازه و کاربردی بفروشیم و از سود آن زندگی کنیم . بیایم با دنیای آشنا شویم که تا کنون از آن بی اطلاع بودیم و از مرزهای علم شهری خود فراتر رویم و دنیا را لمس کنیم . من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن . من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین . رایگان می بخشید ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ . خود شعر بسی حرف دارد برای گفتن ، پس یک بار دیگر می خوانمش . فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . برای اینکه باران پاک کننده ی همه ی بدی هاست و بیایم از همه ی بدی های که ما را از زندگی روزمره مان و شادی های پیرامون مان دور میکند دوری کنیم و به همه عشق بورزیم آن هم بی غرض و تنها یک شعار در زندگی داشته باشیم و آن هم اینکه : زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است . همین و بس . در حال زندگی کنیم و به آینده روشن چشم بدوزیم و گذشته ی سیاه و سفیدمان را بدور بریزیم چونکه : پشت سر نیست فضایی زنده . پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است . پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است . پشت سر خستگی تاریخ است . نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند . و در آخر باید به خودم متذکر شوم که : زندگی رسم خوشایندی است . زندگی شستن یک بشقاب است .
|
|
+ نوشته شده در
2009/3/18ساعت 23:18 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
چند روزی از امتحان کنکور گذشته بی و ما هم که خومون کل کل کرده بیدیم سی امتحان و یک سالی از دنیا عقب افتاده بیدیم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم مسافرت . ماشین ری هل شیراز چالو (روشن ) کردیم . آغا از بوشهر تا شیراز بزن و برقص بی تو ماشین ، هر کی هم رد میشد فکر میکه عروس داریم میبریم یه سیلی صحرا کردم و محکم گفتم نه ، بخدا ما تا حالا سیگار هم نکشیدم ، همش سرم تو کتاب بیدن گفت اگه حالتون خوبه و عاشق هم نشدید . اگه اجازه بدید ما می خواهیم رفع زحمت کنیم . گفتم : خواهش میکنم شما مراحمید ، استفاده کردیم ، سلام خانواده خیلی خیلی برسونید . گفت : پس بی زحمت از ماشین ما پیاده شو که ما رفع زحمت کنیم . گفتم : چه ؟؟؟؟ ماشین شما ؟؟؟؟ گفت : بله پسر جون ، البته قابل شما را نداره . یه سیلی تو ماشین کردم دیدم راست میگه و مو اشتباهن بجای ماشین خوم که دقیقا پشت ماشین مردک بیده ، سوار ای ماشین کو شده بیدم . از اولش میدیم دختره ی مردک دارن می خندن ولی فکر کردم دارن ابراز علاقه میکنند . بخدا دلم میخواست زمین دهن واز کنه ، مو با سر برم توش ، از مردک معذرت خواهی کردم و گفتم : ببخشید من سرم درد میکرد و اومدم تو ماشین خودم بخوابم که اشتباهن اومدم توی ماشین شما . گفت : من می دونستم شما اشتباه کردید برای همین با شما کمی شوخی کردم . ازش تشکر کردم و معذرت خواهی دوباره و اونها رفتند . تا دیگه مو باشم تا چیشام باز کنم و حواسم جمع باشه .
|
|
+ نوشته شده در
2009/3/12ساعت 23:12 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
هر روز از این گلستان بوی گلی میرسد . دیگه بوا واقعا آخر برنامه و برنامه ریزی هسیم ما ایرانی ها . فکر کنم اگه ای برنامه ی کو اجرا بشه ، اروپایی ها و آمریکایی ها از ما می دزدنش و تو کشور خوشون اجرا میکنند . سیچه باید همش ما از اجنبی ها چی یاد بگیریم ، یه بار هم بیلیم اجنبی ها از برنامه ها و فکر ما استفاده کنند و ایطوری میتنیم قدرت خومون به رخشون بکشیم و بگیم ببینید داریم پیشرفت میکنیم . سی ای میگن پیشرفت و ری جلو حرکت کردن . تو اخبر خوندم که : به گزارش ايلنا وزير آموزش و پرورش ایران با تاکيد بر اينکه تفاوتها و جنس دانش آموزان دختر و پسر بايد در تاليف کتب درسي، لحاظ شود گفته است: "کتب درسي مدارس، دخترانه و پسرانه ميشود." یعنی از این به بعد تو کتاب های دخترا نباید هیچ حیوونی ، هیچ موجود مذکر وجود داشته باشه . سی ایه که باعث گمراه شدن دخترا میشن و آموزش خلاف میدن . راست میگن ، اوو عکس دهقان فداکار چه بی که لخت و پتی دنبال قطار می دوید و یا اوو پسرکو که جای بواش شبها کار میکه . از این به بعد باید دهقان فداکار و هرچی اسم پسر هسی حذف و جاش اسم دخترا و حیوانات مونث گذاشته بشه مثلا : خانم خرسه یا خانم روباه . دیگه باید از اشعار شاعران زن استفاده بشه چون شعرهای شاعران مرد ممکن دختران را فریب بده . دیگه دو تا برادر خدمت سلطان نکردی ... ، دو خواهر خدمت ملکه کردی ... . جمله سازی ها باید این طوری بشه : مامان آب آورد . دست خواهر من داس است . من پسرها را دوست ندارم . پسرها موجودات بدی هستند . خدایا مرا ببخش که کلمه ی پسر را نوشتم . همچنین تو کتاب پسرها هم نباید دیگه داستان تصمیم کبرا باشه . سی همی بچه های امروزه همه ش عاشق میشن و این همه کار اشتباه انجام میدن . از بچگی اسم کبرا و زینب و ... به گوششون خورده و عادت کردن . باید هرچی اسم دختر هست عوض بشه و اسم مردونه گذاشته بشه . دنیای آخر زمون شده ها که تو کتاب پسرها اسم دخترها میزارن . دیگه اصلان و ابدن نباید گفت : قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود . دریا کلمه ی خوبی نی و باید بگی قطره قطره جمع گردد وانگهی خسرو شود . و اصلا تو هیچ کتابی اعم از کتاب دخترا و پسرها داستان لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین ، سودابه و افراسیاب نباید بیاد چون اینا آدم های فاسدی بیدن و بچه های ما را از راه بدر میکنند . اگه زنده بیدن باید دارشون میزدیم تا عبرت بقیه میشدند .
این طرح ها متعلق به فضای داخل مدارس است با محیط بیرون چه کرده اند ؟؟ و چه برنامه های برای محیط بیرون و محیط جامعه دارند برای بچه ها . ای کاش بجای این همه برنامه و طرح های سطحی و پیش پا افتاده کمی به فکر فرهنگ سازی قرن 21 بودند . تا کی می خواهند مردم ما را بیسواد بار بیاورند . عبدو : برای راحتر بالا اومدن وبلاگ و راحتی دوستان قالب وبلاگ رو عوض کردم و یک قالب ساده رو انتخاب کردم . تبریکات شما را پذیرا هستیم |
|
+ نوشته شده در
2009/3/8ساعت 21:8 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
واخ واخ واخ دیگه دوره ی آخر زمون شده هااااااا . دیگه همه ی چی واری واویده ، دیگه آدم جرات نمیکنه پاش از دم خونه بیله صحرا . واخ واخ واخ دنیا میخا چه واوو ؟؟؟ قبلنا میگفتن اگه دختر جوون و وقت شوهر تو خونه دارین باید احتیاط کنید و نیلین بیا صحرا که چشم نامرحم بهش بخوره و یا خدایی نکرده کسی چشم بد بهش داشته باشه . ایسه که بوا دنیا واری واویده و دیگه دختر و پسر فرقی نمیکنه و درستش اینه که باید بگیم اگه دختر و پسر جوون و وقت ازدواج تو خونه دارین باید احتیاط کنید و میخ درتون محکم بکوبین . امروز گرفتار درس خوندن بیدم تو خونه و ویتامین بدنم داشت کم میشد که تصمیم گرفتم برم پایین خونه ام شیر بخرم بیام ، از اونجایی که بقالی دقیقا پایین خونه ی مونه و حوصله ی عوض کردن جومم ( لباس ) نداشتم با آستین رکابی و شلوارک رفتم پایین . ( بوا اینجا خارجنااااااا و مو هم که اصالتا انگلیسی هسم ایچیا سیم مهم نی ) . عامو رفتم پایین و یه پاکت شیر گرفتم و میخواستم بیام بالا که یه پسر هندی که حدودا 24 یا 25 سالش هم بی اومد جلو و سلام که ، جواب سلامش دادم و گرفتار حرف شد که از کجا اومدیه و چه میکنی و چند سال اینجا هسی ؟؟؟ و از ای سوال ها ، یه 10 دقیقه ی داشتم باهاش حرف میزدم که یهو پرسم که : ? are you gay ( آیا تو همجنس باز هستی ) . داشتم شاخ در می اوردم و چشام 4 تا شده بی ، یهو یه سیلی به خوم کردم و گفتم : نه تا کور هم بشی ، چشات درویش کن چیش دریده . احساس دختری پیدا کردم که می خان بهش تجاوز کنن و جلدی خوم جمع کردم و پریدم اومدم بالا . زهلم ترکیده بی ، هرچی اوو طلا ، نمک تو خونه بی خاردم . اگه شو نصپ شو بیا دم خونه مو، مو یه پسر تنها تو خونه باید چه بکنم ؟؟؟ ( دخترانه خوانده شود ) خوشگلی هم دردسری شده سیموناااااااا دیگه میترسم از دم در خونه بیام صحرا ، میترسم دوباره از این پیشنهادات بی شرمانه بشه به مو ، به قول عین الله تو فیلم صمد : البته در هند پیشنهاداتی به ما شد . راستی یادم رفت ازش بپرسم فاعله یا مفعول ، البته بد هم نیا ، بعد از تجارت گولی و کروک میشه بزنم تو کار ..... .
پ ن : می خواستم این پست را پاک کنم چون بقولی یکی از دوستان هر حرفی را نباید زد و باید نوشتن یک احترامی داشته باشد ولی بخاطر احترام به نظرات دوستان این کار را نکردم . انشاالله از این به بعد در نوشتن پست ها دقت میکنم . مرا بخاطر این بی ادبی ببخشید
|
|
+ نوشته شده در
2009/3/6ساعت 19:22 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
بخاطر امتحاناتم مخم کار نمیکنه تا موضوع تازه ی پیدا کنم و کمتر هم از خونه میام بیرون ، سی همی خاطر سراغ خاطرات قدیمی رفتم . ای پست کو یه کمی از لحاظ بهداشتی مشکل داره ها ، اگه دلت شیواری ویمو و طاقت کثیفی نداری نخوان ، بعدا نگی سیم نگفتی نا . 4 سال پیش که میخواستم بیام هند رفته بیدم چکاب کامل انجام بدم که اگه مشکلی باشه همونجا حلش کنم و حمدالله هم مشکلی نبی ( بادنجون بم آفت نداره ) . یه روز صبح گه ناشتا ( صبحونه ) نخارده از خونه اومدم صحرا و رفتم سمت فلکه ی امام ، می خواستم چند تا آزمایش انجام بدم ، وقتی وارد آزمایشگاه سینا شدم ، دیدم چقه شلوغه و جای سیزن انداختن نبی ، سی همی رفتم جلدی نوبت گرفتم و از منشی که دختر سبزه ای بی ولی ایقه پنکیک زده بی که شده بی مثل شیرکاکائو، پشت میز نشسته بید سوال کردم کی نوبتم میشه ؟ دخترکو که صورت تهلی هم داشت سرقضا ، با یه حالت عصبانی گو : نیفهموم بشین تا نوبتت بشه . تو دل خوم گفتم : خدا خر شناخت که شاخش نداد ، اگه دکتر بیدی چه میکردی ؟ دیدم 2 ساعتی اینجا معطل میشم رفتم چند تا کار دیگه داشتم انجام دادم ، واگشتم آزمایشگاه . رفتم پیش دخترو گفتم : نوبتم نشد ؟ گو : بشین صدات میزنم . آقا ما نشسته بیدیم که دیدیم یه پیرمردی که از دهات هم امده بید یه لوله آزمایش دسشه پر پر رفت سمت دخترو گفت : عامو مو ای کجا بیلم ؟ دخترو گفت : این چیه بابا ؟ من گفتم ادرار نه مدفوع ( با عشوه هم میگفت ) . پیرمرد کو با لهجه ی غلیظ خوش گفت : مو چیفهمم تا بیده نبیده ما یا میگفتیم گی مونه یا شاش مونه ، ای ادا و اتوارا مال شما بچه قرتیان . مو ادرار مدرار سرم نمیشه . داشتم از خنده میمردم که دیدم بحث داره بالا میگیره ، رفتم سی پیرمرد کو گفتم بیو باپیر ( بابا بزرگ ) خوم سیت توضیح میدم ، اوردمش کنار خوم نشوندمش . گفتم : باپیر باید تو ای لوله ی آزمایش کو شاش میرختی . گو : بوا مو 70 سالم واویده سی گی میگفتیمه گی ، سی شاش هم میگفتیمه شاش ، حالا شماها اسمش عوض کردینه نیفهمم . گفتم : اشکال نداره ایسه میرم سیت یه لوله ی دیگه میارم ، اعصاب خوت خورد نکن . رفتم یک لوله و یک لیوان خالی براش گرفتم و نشستیم تا نوبتش بشه . گفتم : بوا چطوری لوله ی کو پر کردی ؟؟؟ گو : بوا با بدبختی ، جیگرم خین واوید . دخترو ری که هل ما و گفت : بابا بزرگ نوبت شماست برید انجام بدید بیاید ولی اینبار اشتباه نکنید . ( هر کی نمی فهمی فکر میکه مال ناف تهرونه ) . آقا ما دسه باپیر گرفتیم رفتیم هل دستشویی ها ، لوله و لیوان دادم دسش و گفتم : باپیر تو هر دوتا شاش بریز و بیو صحرا . گو : باشه و از دس ما گرفت شو . یه چند دقیقه ی منتظر ویسادم تا پیرمرد کو اومد صحرا ، دیدم لوله و لیوان پر پره و داره سر ریز میشه . داشتم میخندیدم که گفتم : باپیر ایقه سیچه رختی ؟؟؟ ( فکرکه دارم میگم کم ریختی ) . گو : بوا والا دیگه جا نداشت وگرنه مو هنی هم داشتم ، حرومش کردم . گفتم : برو نصفش خالی کن بوا ، نمی خوان شربت بسازن خو ، میخان آزمایش کنن . کلی اون روز سی خوم خندیدم و آخرش هم با دخترو حرفم شد . از دوستان و همشهری های عزیزم خواهش میکنم اگه براشون مقدور است آدرس ایمیل خودشون را توی کامنت هاشون بگذارند تا از این طریق بروز شدن وبلاگ رو بهشون خبر بدم . مرسی از دوستی و خونگرمی تون . عبدو : rezasetar@yahoo.com
|
|
+ نوشته شده در
2009/3/2ساعت 21:1 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
یکی از بچه ها میگفت : رفتم سلمونی خیلی هم شلوغ بی ، نشستم تا نوبتم بشه دیدم بحث سیاسی داغ داغه ( الحمدالله یکی تو تاکسی و یک هم تو سلمونی هرچی خبر بخیی هسی ، مثل پیرزن های قدیمی بی که اخبار روز محله و شهر رو داشتن اونها هم اخبار روز کشور رو دارن ) . خلاصه گفت نوبتم شد و نشستم . مردک پرسم که مال کجای عامو ؟ مو هم اومدم کلاس بیلم و بی لهجه گپ زدم و گفتم : مال شیرازم . مردک یه دوتا قیچی زد و گفت : مال کجایی شیرازی ؟ گفتم : تو خیابون زرهی میشینیم . مردک با بغل دستیش داشت بحث سیاسیشون ادامه میداد ، دوباره پرسم که : کجایی زرهی میشینین ؟ گفتم : تو محله ی باغ حوض . شروع که با همکارش حرف زدن : که برادر خانمم پارسال می خواست تو شیراز خونه بسونه ولی گیرش نیومد .، باز ری که هل مو و ازم پرسید : پشت فروشگاه رفاه ؟ کدوم کیچش هسین ؟ دیگه داشت آمپرم ری صد در میرفت گفتم : عامو اگه بگم دروغ گفتم ولم میکنی ؟ گو خاردم ، غلط کردم بخدا ، مو مال همی بوشهر هسم تو باغ زهرا هم میشینیم اومدم کلاس بیلم کلاسم رمبید ری سرم . سر واموندم بزن تا شرم کم کنم . عبو نقطه تقدیم میکند : ( آهنگ ساز : عبدو کاما . شاعر : عبدو نقل قول ) ای دختر چوپون که بوات بزغاله داره ( 2 ) عشق مو تو اینطوری ها فویده نداره بین مو تو پشکل بز خیلی زیادن ( 2 ) عشق ما دوتا اینجوری ها فویده نداره میگی بوات که بز داره ، دوتا گله تو دهات داره ( 2 ) میگی چکار بکار مو و تو داره
پ . ن : بخدا مو نبیدم ها . مو همیشه و همه جا به بوشهری بودن خودم افتخار کردم و میکنم . خاطرات یکی از دوستان بود که یادم اومد . بزن زنگ رو سی بوشهر (تیکه ی زورخونه ای ) |
|
+ نوشته شده در
2009/2/27ساعت 18:43 توسط رضا ( عبدو ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از همه چیز انرژی مثبت بگیر حتی از غم
بوشهري زاده اي هستم با دلي ساده و پاك كه همه را زيبا و پاك می بینم , به جانب امداد آدميان ميدوم به اين اميد كه روزي خدا به امدادم برسد . |
| پیوندهای روزانه |
|
منیرو روانی پور یادداشت های یک دختر ترشیده بوالفضول الشعرا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|